ورونیک

در مسیر زندگی

حالم کمی بهتره. البته وضعیت زندگیم اصلن خوب نیست اما وضعیت روحیم با این همه مشکلات خوبه. می دونم که نباید ناامید و شکست خورده و افسرده باشم و همه ی اینها دردی ازم دوا نمی کنن. باید قوی باشم و سعی کنم راه حلی برای مشکلاتم گیر بیارم. 

یه وقتا هنوز از خودم می پرسم که "چرا من؟! چرا من باید این همه تو زندگیم مشکل داشته باشم؟ چرا من باید بابت مسائلی که مسببشون نبودم این همه سختی بکشم؟" 

اما می دونم پرسیدن این سوالا دردی رو ازم دوا نمی کنه. یادم نمیاد آخرین باری که از این وضعیت به کسی شکایتی کردم کی بوده حتی. با خیلی از مسائل نمی شه جنگید و دست و پا زدن الکی بیشتر انرژی آدمو تخلیه می کنه. تو شرایطی هستم که نه پول دارم و نه کسانی که بتونن پشتوانه م باشن... فقط "انرژی" دارم. بابت اینکه سالمم همیشه خدا رو شکر می کنم و برای همینه که همیشه از کسانی که خودشون رو به بیماری می زنن و همه ش به آدم انرژی منفی می دن بیزارم.

من انرژی دارم و دختر سالمی هستم. شاید اینها تنها چیزایی باشن که دارم! البته شاید خیلی هم طبیعی باشن ولی می دونم که چیزهای کمی نیستن. 

دوست دارم کار کنم و از خونواده م محافظت کنم. حتی اگر برای محافظت ازشون مجبور شم زیر بار قرض برم و هر چی در میارم رو بابت قسط بدم، بازم مهم نیست. دوست دارم بهشون یاد بدم مفهوم "خونواده" چیه! 

می دونم شاید اینو هیچ وقت یاد نگیرن ولی... بازم اهمیتی نداره! :)

خودم؟

هنوز به پاریس فکر می کنم. هفته پیش تو مهمونی تولد دوستم وقتی یکی از دوستامون رو دیدم... یاد وقتایی افتادم که با پاریس ازش free hug می گرفتیم! یهو پرت شده بودم به چندین ماه قبل... و این عید فطر. یاد عید پارسال میفتم که هر کدوم جدا رفتیم سفر و من چقدر از دستش دلخور بودم و دعوامون شد و تا یک ماه بعدش هم دیگه ندیدمش. یاد اون عید فطری میفتم که بعد از جدایی مون بود رفته بود سفر و من چقدر منتظر تماسش بودم. منتظر اینکه بهم برگرده. تو تمام این روزها من امیدی داشتم به برگشتش. می دونستم بلخره برمی گرده. اما این بار؟! هیچ برگشتی توی کار نیست و من دیگه هرگز توی زندگیم نمی بینمش. 

اما زندگیم داره می گذره. سعی می کنم با نیمو وقت بیشتری رو بگذرونم. وقت گذرونی بیشتر یعنی خاطرات و لحظات دو نفره ی بیشتر. یعنی اینکه می تونم از پاریس بیشتر فاصله بگیرم. بیشتر و بیشتر...

از یه اخلاق نیمو که خوشم میاد اینه که حرف می زنه! چند روز پیش میون یه عالمه مشکلاتم... یه اتفاق خوبی برام افتاده بود که دوست داشتم خوشحالیمو با یکی قسمت کنم. رفتم پیش نیمو و با هم رفتیم خرید کردیم که شب پاستا درست کنم. اون ولی... یه سری مشکل سرکار داشت که خیلی اتفاقی بحثش شد و شروع کرد به صحبت. با اینکه من رفته بودم اونجا تا خوشحال باشیم اما از اینکه داشت از مشکلاتش حرف می زد اصلن ناراحت نبودم. اتفاقن خوشحالم بودم. دوست داشتم آرومش کنم تا اون هم خوشحال باشه. 

من می دونم ماموریتم توی زندگی دادن آرامش به آدماست. و این موضوع خیلی هم خوشحالم می کنه. 

نمی دونم تو فرداها چه اتفاقاتی قراره بیفته. اما من می خوام بجنگم و ناامید نشم. شاید خوب هم هست که هیچ وقت هیچی توی آینده م مشخص و تضمین شده نیست و آینده م همیشه وهم آلود و هیجان انگیز بوده...

تاريخ سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳سـاعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

آخرین بار فلشم دست پاریس بود. عکسای یک سال اخیرمون توش بود. قرار بود فیلم و عکسای عروسی خواهرش رو برام بریزه. آخرین روزی که فلشو بهم برگردوند گفت که عکسا و فیلمای عروسی حجمشون زیاد بوده و مجبور شده که عکسای خودمون رو از روش دیلیت کنه!

من؟!

اونقدر شکسته بودم که اینها همه شبیه تازیانه هایی بود که رو سرم فرود میومد. عکسا و فیلمای عروسی چه اهمیتی داشت وقتی هیچ کدوم از دو نفره هامونو دیگه نمی تونستم ببینم؟!

اما چی می تونستم بگم؟! دیگه چی می تونستم بگم؟! فلشو گذاشته بود تو دستم و من دستمو مشت کرده بودم. 

وقتی فلشو زدم به پی سی. با دو تا فولدر روبرو شدم. یه فولدر مربوط می شد به فیلما و عکسای عروسی و یه فولدر هم یه سلکشن آهنگ!

من ازش آهنگی نخواسته بودم. برام عجیب بود. عکسای خودمون رو دیلیت کرده بود تا یه فولدر آهنگ بی اهمیت رو جای بده؟! 

بعد از چند وقتی که جسارت نگاه کردن به عکسا رو پیدا کردم به همون سرعتی که بازش کردم و چند تا عکس اولی رو نگاه کردم... همشون رو دیلیت کردم. برام هیچ اهمیتی نداشتن. دیدنشون باعث می شد خون بدنم هجوم بیاره تو صورتم و دمای بدنم تا هزار بده در حالی که دستام یخ می زدن.

فولدر موزیک ولی موند گوشه فلش. هر بار که فلشو باز می کردم به اون فولدر نگاه می کردم اما هیچ وقت بازش نمی کردم.

امشب... بعد از 5 ماه... فلشو که باز کردم رفتم ببینم اونجا چی هست؟!

خدایا تا کی باید این همه زجر بکشم؟!

اون فولدر پر بود از تمام آهنگایی که تو سه سال و نیم با هم بودنمون گوش می کردیم و ازشون خاطره داشتیم! تو جاده های شمال... تو اتوبانا و خیابونای تهران... تو کوچه های نزدیک به home... وقتایی که تنها بودیم و فقط من بودم و اون... تو هر جایی...

گاهی حس می کنم کمرم زیر بار همه ی این بوها و آهنگ ها و مکان ها خم می شه. گاهی حس می کنم پیر شدم از تحمل سنگینی این حجمی که رو دوشم هر روز و هر لحظه با خودم این ور و اون ور می کشونم...

تاريخ شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

تو این "روزای بد"... فکر کردن به اون خوابمه فقط که باعث می شه لبخند بزنم! :)

مثل زن های افسرده ی تنها. احساس میکنم یه زن 39 ساله م. در آستانه ی 40 سالگی!‌

روزهای بد؟! 

درسته حالم خوب نیست اما روزها اونقدرها هم بد نیستن. من یه خوشبختی بزرگ دارم و اون هم اینه که می تونم کار کنم. کار کنم و به هیچی فکر نکنم. دیشب تا ساعت 3:30 صبح سر کار بودم. وقتی 7 ساعت ممتد ایستادم تازه می فهمم کار کردن خوبه. آرزو دارم تا وقتی توان دارم بتونم کار کنم. 

چند وقت پیش لی لا بهم یه سریال کره ای داده بود. کمی اولش برای دیدنش مقاومت کردم. تجربه ی اولم برای دیدن این جور فیلما بود. اما بعد که شروع کردم به سختی میتونستم دیگه نبینم!

من مجذوب فرهنگ خاور دورم. مجذوب اون نوع احترام گذاشتنشون بهم. اون مدل سکوت کردناشون... خیلی وقتا احساس می کنم من این طوری بزرگ شدم. با دیدن اون فیلم... احساس می کردم منم شبیه اونام. یه همذات پنداری خاص.  

دوست داشتم سریاله تموم نمی شد و تا چند وقت دیگه هم می تونستم ببینمش حداقل. 

تاريخ شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳سـاعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

دوباره افتادم روی اون ورم که دوست دارم فقط کار کنم تا از همه ی آدما و مسائل فرار کنم. 

تو موقعیتی از زندگیم هستم که به نظرم می رسه باید بشینم و فقط گریه کنم. ولی نمی تونم و نمی خوام. اینکه نمی دونم تا یک ماه آینده چه اتفاقی میفته باعث می شه حالم بد باشه. اون قدر بد که نمی تونم درست بخندم حتی. 

بدترین اتفاقی که می تونه برای آدم بیفته اینه که به جایی برسه که "تسلیم" بشه. من این تسلیم شدنو نمی فهمم و بلد نیستم. اما "مجبورم" و این اجبار طوری هست که انگار استخون های تنم رو داره میشکونه. 

anyway... امروز 26 تیرماه هست و من همین الان به خودم قول می دم که دیگه در این مورد حرف نزنم و سکوت کنم...

پی اس1: در مورد پاریس پرسیده بودید و انگار من درست ننوشتم...! 

بار آخری که با هم در تماس بودیم باید بگم که خیلی خوش رفتاری می کرد و گفت که چون من آخرین مسجشو جواب نداده بودم، فکر کرده که دیگه نباید مسج بزنه یا تماسی بگیره اما خیلی دوست داره اگر من تمایل دارم ببینتم حتی. ازم سوال می کرد که چطورم و چی کار می کنم... که من درمقابل همه ی این حرفهاش سکوت کردم و فقط درمورد یه چیزی صحبت کردم که بخاطر همون هم اون مسج رو زده بودم و در نهایت هم گفتم که "خوبم".

تا چند روز بعد از اون... روزی هزار بار اون مسجا رو می خوندم و می خوندم و می خوندم. اما چند روزی هست که دیگه نخوندمشون. رهاشون کردم تو یه سیف باکس و سعی می کنم با همه اینها کنار بیام. برای همینه دوست دارم فقط کار کنم تا ذهنم از همه چی در امون بمونه.

الان و اون روز به این فکر کردم که حرفاش اذیتم می کنه. اونم نه به این خاطر که بی محلی کرده باشه یا بد جواب داده باشه. دلیلش اینه که من اساسا با این قضیه که آدم ها وقتی به ته قصه ی هم رسیدن، برای هم آرزوهای "قشنگ" می کنن مشکل دارم! دوست دارم آدما سکوت کنن و فقط برن وقتی میخوان برن. من تحمل ندارم طرف برگرده بهم بگه که "تو قلب مهربونی داری و من برات بهترین ها رو آرزو می کنم!" من این ها رو نمی فهمم. اینهایی که یعنی تو قلب مهربونی داری ولی من باید برم و دنبال آدم های دیگه ای بگردم که مثل تو نیستن حتمن. من برات بهترین ها رو آرزو می کنم... بهترین هایی که با من نیست و برام مهمم نیست که با کیه.

من از این چیزا سر در نمیارم و این اون چیزیه که عصبیم می کنه. اون قدر که دلم می خواد فریاد بزنم. 

"فریاد بزنم"! کاش می تونستم فریاد بزنم. احساس می کنم به اندازه یه آتشفشان خشم تو وجودم نهفته که دوست دارم فوران کنم. 

تاريخ پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳سـاعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

نیمو برگشته. صبح ساعت 7:30 بهم زنگ زد و گفت که رسیده خونه. 

دارم می رم ببینمش. 

دلتنگ؟! دارم بهش فکر می کنم که دلتنگ شدم؟!

تو این چند روزه که نبود هروقت که چشمامو بستم... هر وقت که همراه خواننده ای آهنگی رو زمزمه کردم،‌ هر وقت از گوشه چشمم، از پشت عینک آفتابیم اشکی سر خورد رو گونه م... هر وقت آه کشیدم و هر خاطره ای که مرور کردم تو ذهنم مربوط می شد به "پاریس"!

ظاهرن نیمو هنوز هیچ جایی نداره. 

اما دارم فکر می کنم که بودنش خوبه. وقتی هست کمتر خاطرات لعنتی میان سراغم. کمتر دلتنگ می شم. کمتر گریه می کنم و کمتر تنهام.

کاش الان به جای نیمو به ملاقات پاریس می رفتم. اما هر وقت که این جمله میاد تو ذهنم وحشت زده می شم. دیگه توان روبرو شدن با اون مردی که همه احساساتش رو فراموش کرده بود و بهم خیره شد و گفت که دیگه احساسی نداره رو ندارم...

چقدر احساس درموندگی دارم :(

تاريخ پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

حالم خوب نیست. امروز یه مکالمه تکستی داشتم با پاریس. دلم براش پر می زد. 

دیشب خوابشو می دیدم. 

تکلیف یه چیزی رو باید مشخص می کردم که بهش مسج زدم. بعد من یه تکست بلند بالا براش زدم که همه حرفمو تو همون گفتم. بعد یه مسج کوتاه اول برام فرستاد گفت: "سلام صـ بـ ـا." 

اولش همین! من اشکم داشت درمیومد. لعنتی. لعنتی عزیز من. لعنتی دوست داشتنی من. 

دلم برای خودم می سوزه. از اینکه سهمم اینه. از اینکه انقدر دلم براش تنگ شده. 

می دونم که تا الانم خیلی قوی بودم. سکوت کردم و همه چیو رها کردم. خودمو... اونو... اما امروز دلم خواست یکی بغلم می کرد و می گفت که می دونه چه همه قوی بودم و لازم نیست ادامه بدم این راه سختو. 

کاش دنیا و آدماش مهربون تر بودن. 

چقدر زیاد حالم خوب نیست :(

تاريخ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

نیمو رفته یوروپ. البته بیشتر از ده روز نیست اما رفتنش منو به فکر می بره!

دارم مقاومت می کنم که رابطه عاطفی خیلی عمیقی باهاش نداشته باشم. که موفق بودم تا حالا... البته فکر می کنم یک ماه و نیم رابطه چیزی نیست که الان بشه راجع بهش قضاوت کرد. 

پاریس وقتی می رفت سفر خارجه یه طوری بود که کلن ارتباطشو با اینجا قطع می کرد. هیچ تماسی نمی گرفت و کلن اون روزا رو برای خودش زندگی می کرد. 

نیمو ساعت پروازش 5 و نیم صبح بود. من حالم اون شب خوب نبود و نمی تونستم خیلی بیدار بمونم. ساعت 12 که می خوابیدم گفتم که اگه مسج بزنه از خواب بیدار نمیشم و فردا وقتی رفته مسجاشو می خونم. این پسرم تا ساعت پروازش چندین تا مسج زده بود... از مراحل انجام کارهاش بعلاوه احساسش و... الانم که اونجاست بین سشن های کنفرانسش باهام از طریق فیص بوک و ایمیل در تماسه. 

البته می دونم این ها چیزی نیست که بشه قضاوتی داشت. اما منم تنها می تونم مقایسه کنم. 

روزها گاهی وقتها به پاریس فکر می کنم. خیلی وقت ها هست که دلتنگش می شم. دلتنگ اون مردی که کنارش تو ماشین می شستم و دستمو رو دنده می گرفت و با هم جاده ها رو می رفتیم. جاده های خشک و جاده های سبز رو... از خودم می پرسم که "آیا اون هم دلش برای من تنگ می شه؟ شده بهم فکر کنه؟ شده نگرانم بشه؟ شده..."

جواب هیچ کدوم از اینها رو نمی دونم. به گمونم جواب همشون یه "نه" بزرگ هست. یه نه بزرگ که خفه م می کنه. 

خسته شدم. خسته شدم از آدمایی که به خاطر خودشون به آدم نزدیک می شن و همگی هم دلیلی دارن همیشه برای رفتن که با گذشت زمان پر رنگ تر می شه. احساس می کنم ماجرای نیمو هم همونقدر تکراریه. یه روزی بلخره بورس می شه و می ره و من دوباره تنها با خودم باقی می مونم. 

من مقاومت می کنم که بهش علاقه مند نشم اما تا کی مگه می تونم دووم بیارم؟ 

نمی دونم...

یه پسره بود که گرافیست بود. من باهاش به واسطه کارم خیلی در تماس بودم. از زمانی که اونجا کار می کنم می شناسمش. یه روحیه خاصی داره. باید مواظب باشی که ناراحتش نکنی چون هنرمندا حساسن! اما همین باعث می شه خودش خیلی آدم مغروری باشه. اون قدر که تو چند دقیقه هرچی از دهنش دربیاد میگه و چیزیو دریغ نمی کنه!

من اما تو تمام این مدت باهاش کار می کردم و انصافا به منم چیز بدی نگفته بود. تو همین ایونت قبلی که خیلی باهم در تماس بودیم، یه سری جزئیات رو ازش فهمیدم. این که مثلن خونه شون نزدیک ماست و یه باری هم که قرار بود کار بهم تحویل بده، یه جا قرار گذاشتیم و با هم حرف زدیم و منو برد به یکی از دوستاش هم معرفی کرد و بیشتر باهم آشنا شدیم. یه شبی هم یه طور مهربونی بهم مسج زد که ازش انتظار نداشتم بس که این آدم وحشیه.

اوضاع خوب بود تا اینکه دقیقا چند روز مونده بود به ایونت... باهم دعوامون شد! منم دیگه هیچ کاری باهاش نداشتم و بقیه طرح ها رو همه رو خودم زدم. تو مراسم هم جز سلام و علیک ارتباط دیگه ای نداشتم باهاش. من که سرم خیلی شلوغ بود اما بچه ها بعد از مراسم بهم گفتن که تمام مدت با یه دختری که منم می شناختمش معاشرت می کرده و اغلب با هم بودن. 

خب من قبلن بهش فکر کرده بودم. با اینکه قیافه ش خیلی خوبه و نظرمو به خودش جلب می کنه اما من ظرفیت این همه روحیه هنریشو ندارم و اینو به دوستامم گفته بودم. گرچه بچه ها می گفتن این جور آدما از یه سری دخترای خاصی خوششون میاد و حتمن تو هم برای اون این شکلی هستی و با اینکه خودش یه باری اعتراف کرده بود که خیلی دوست داره منو کشف کنه... اما من همیشه ازش فرار کردم...

دونستن اینکه تو اون سه روز با اون دختره بود برای من چندان فرقی نمی کرد. گرچه ته ته ذهنم گاهی بهش فکر می کردم اما خودم می دونستم که ما برای هم مناسب نیستیم.

این قضیه تقریبا فراموش شده بود تا اینکه دو روز پیش دوباره تو وایبر بهم تکست زد و از رنگ موهام می پرسید و  راجع به یه شوخی ای هم همیشه با هم داشتیم که یه روز بریم آنتالیا حرف زد! راستش دلم نمی خواست دیگه بهم تکست بده. دلیلی نمی دیدم. به خاطر همینم خیلی عجیب سراغ اون دختره رو ازش گرفتم که نشون بدم از ماجراش با خبرم. اولش کلی شوکه شده بود که می شناسمش و بعد هم برام یه لبخند فرستاد. لبخندی که معنیش رو خیلی خوب می دونم. و من هم براش یه لبخند فرستادم که گمان می کنم اون هم معنیش رو خوب می دونه...  

تاريخ جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

قبلن گفته بودم که به نی اینجا بگم لئو که یه دلیلی هم داشت.

اما تصمیم گرفتم اینجا اسمش "نیمو" باشه.

با نیمو خیلی در ارتباطم. اغلب از حال هم باخبریم. با هم بیرون و مهمونی هم رفتیم حتی. البته تو اکیپ خودشون که من حاضر می شم، به نظر می رسه که منم یکی از بچه هام. اما بلخره کم کم معلوم می شه که منو اون ارتباطمون نزدیک تره.

اما من ریسک کردم و یه باری اونو بردم تو جمع دوستای خودم نیلا و ند.

البته پشیمون هم نشدم.

با پاریس خیلی طول کشید که هماهنگ شیم. ما از دو تا دنیای خیلی متفاوت بودیم. یادمه بعد از 8 ماه که با بچه ها رفتیم شمال... اونقدر حرفاش اذیتم می کرد که نشسته بودم تو اتاق سیگار می کشیدم و گریه می کردم. کم کم اما با هم تیم شدیم. من شبیه اون شدم... اون شبیه من شد.

با نیمو اما خعلی فاصله ندارم. شاید یه دلیلش اینه که یک سال و نیم فقط فاصله سنی داریم. ما هر دو متعلق به یه دهه ایم. هر دو تجربه قبلیمون تلخ به پایان رسیده. خودش و خانواده ش تحصیل کردن.

آرامش بخش ترین چیزی که تو ارتباط باهاش وجود داره اینه که قبلن ازدواج نکرده و بچه ای هم نداره! اونقدر که این وضعیت رو سه سال و نیم تحمل کردم... حس می کنم این یه خوشبختی بزرگه که تنهاست... که آدم سوم و چهارمی وجود ندارن که بهش مربوط باشن. که کسی منو به خاطر این که باهاش در ارتباطم سرزنش نمی کنه. مجبور نیستم نگاه های پر از نفرت یه دختر بچه رو تحمل کنم. اسم آدم قبلی یهو نمیفته رو گوشیش تا روزمون رو خراب کنه. و... و... و...

با نیمو اما دعوا هم می کنیم. من خیلی واضح بهش گفتم که هر چیزی رو نمی تونم تحمل کنم. البته نه اینکه نخوام... دیگه توانشو ندارم. اما چیزی که در مورد اون وجود داره اینه که خیلی انعطاف پذیره. مثل پاریس سرسخت نیست. البته خیلی وقت ها هم نمی دونه که باید چطوری رفتار کنه و چی بگه. مطمئنن تجربه پاریس رو نداره. اینکه تجربه کافی نداره گاهی اذیتم می کنه. مطمئنن من هیچ وقت دیگه نمی تونم مردی رو تو زندگیم پیدا کنم که مثل پاریس اون همه سال تجربه داشته باشه. اما چه می شه کرد. هیچ کس پرفکت نیست.

احساس می کنم این چند روز یه مقداری باهاش خشن بودم.

اما دیروز رفته بود دندونپزشکی و شب درد داشت. شب آژانس گرفتم رفتم خونه ش براش سوپ پختم و آخر شب با اینکه اصرار می کرد خودش برسونتم خونه، دوباره آژانس گرفتم و برگشتم. قبل از رفتن به پوستم یه خوشبو کننده بدن زده بودم که بوشو خیلی دوست دارم. چند ماه پیش به عنوان هدیه تولد گرفته بودمش. و عطر مورد علاقه م رو زدم. این عطرم جریان داشت. وقتی پاریس رفت احساس می کردم به یه بویی تو زندگیم احتیاج دارم. یه بوی خاص که مخصوص من باشه. قبلن این نقشو گردن پاریس برام بازی می کرد! اون موقع ها که دیگه نبود رفتم و تقریبا نصف حقوقمو دادم بالا یه عطر. عطری که فوق العاده ست و برای روزهای خاص. تلخ و گرم. مثل من!

جالبه که این بوهای خاص توجه نیمو رو هم به خودش جلب می کرد. اون کمتر به بو حساسه. مثل منو پاریس نیست که با بوها زندگی می کردیم. اما دیشب به اون بو اشاره کرد و تایید کرد که خوبه.

امشب می خوایم بریم بازی رو با دوستامون تو کافه یکی از بچه ها نگاه کنیم. و اگه بچه هامون موفق شدن، بریم تو خیابون و به بقیه آدما لبخند بزنیم و خوشحال باشیم و افتخار کنیم که ایرانی هستیم! این حس اونقدر عجیبه واسم و کم اتفاق افتاده که باهاش غریبه م. اما نمی شه نادیده گرفت که یه جور خوبیه (:

تاريخ چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳سـاعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

دو سه هفته پیش رفتم موهامو های لایت صورتی کردم! :دی

رنگش الان لایت تر شده. روزای اول خعلی جیغ بود. من خودم دوستش دارم. یه جوریه که شبیه هیچ کس نیستم. 

آدما اما یه طورین. امروز مدیرعاملمون تو جلسه بهم گفت که یا تو سه روز مراسم، مقنعه که سر می کنی، موهاتو حسابی بپوشون یا رنگ موهاتو عوض کن! :(

منم فقط لبخند زدم و زودی حرفو عوض کردم. 

دفعه قبل که موهامو های لایت کرده بودم، عروسی خواهر پاریس بود. اون موقع رنگش یه چیزی تو مایه های قرمز ماهگونی شد. 

این دفعه چون دکلره کردم،‌ رنگش کامل جیغ شد. الان کمی لایت تر شده. 

البته به زودی دوباره رنگشو تغییر می دم. شاید طیف رنگ قرمز انتخاب بعدیم باشه. 

در هر صورت بد نیست. زمانی از زندگی وجود داره که تو تنها به خودت فکر میکنی. دوست داری رنگ موهات منحصر به فرد ترین رنگ باشه! پا می شی می ری تو آرایشگاه. چند ساعتی می شینی زیر مواد و رنگ و بعد که خودتو تو آینه نگاه می کنی... همون زمانی که داری سعی می کنی با قیافه ی جدیدت کنار بیای... با دیدن خودت لبخند می زنی! یه لبخند عجیب. و این یه حس عجیب و غریبه که دوستش دارم...

تاريخ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

خیلی وقته که نیومدم اینجا.

تو محل کارم مراسم داریم و الان چند هفته ای هست که حسابی گرفتار شدم.

خودم؟!

باز دوباره تو بحران گیر کردم. تو اون مرحله هام که ایمانم رو از آدما از دست می دم و میونشون غریبه می شم. یه طوری احساس می کنم آدما همگی با خنجر وایستادن و به محض اینکه موقعیت مناسبی پیدا می کنن به آدم ضربه می زنن. من با قانون "بکش تا زنده بمونی" هیچ مشکلی ندارم دیگه! فقط این لبخندای احمقانه شون رو نمی فهمم! 

خب لعنتیا لبخنداتون برای چیه؟!

تاريخ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳سـاعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

miss-A