ورونیک
و بوسه های بلوبری
پاریس به من برگشت! باورم نمی شه! همون تاریخی که براش مشخص کرده بودم! اوه خدایا! البته یه روزی رو گذاشتیم که بشینیم با هم حرف بزنیم! جدی! ببخشمش یعنی؟! ولی الان بی نهایت خوشحالم! پی اس1: فقط بدیش اینه که دیگه نمی شه اینجا آهنگهای غمگینمو share کنم! ((: اوه مای گاد! مسج زده می خواد شیرینی فارغ التحصیلیشو بهم بده!!! دلم می خواد زودتر حقوق بگیرم. اون وقت کمی خیالم جمع می شه. کمی از استرس بی پولی در میام و آروم تر می شم. اون وقت می تونم نصف لباس هامو که خیلی وقته دارم می پوشمشون رو بریزم دور و یه دست لباس جدید و قشنگ بخرم. منظورم از لباس های جدید و قشنگ کاملا مشخصه! من مطمئنم اون چیزایی که هر روز از کنارشون رد می شم بلخره یه روزی مال من می شن و من بلخره بعد از مدت ها با پوشیدنشون ذوق می کنم! از طرفی دلم می خواد اگه یه روزی پاریس رو دیدم خیلی خوش تیپ و جدید باشم. و درست مثل وقتایی که یه چیز جدید می پوشیدم یه طور خوب ِ سورپرایزی ای نگام کنه! و مدل خودش ابروهاشو بده بالا و سرشو تند تند تکون بده که یعنی "wow!" بعدش دوست دارم بهش نشون بدم که بلخره رفتم سر کار و دوباره روی پای خودم وایستادم و اصلن نیگا چه چیزای قشنگی پوشیدم که بهم میاد! و یه روزی اگه دوباره داشتمش... باید ببرمش شیرینی حقوقمو بهش بدم. باید بریم رستوران مورد علاقه مون و همین طوری که از طعم های فوق العاده تعریف می کنیم... خیالمون راحت باشه که همدیگه رو داریم! اوه این حسه داره می شه آرزو برام! حس داشتنش! پی اس1: راستی چه خوبه که امسال رنگ سبز مده! من مدتیه عاشق رنگ سبز شدم. هیچ وقت فکر نمی کردم این رنگ می تونه انقدر قشنگ باشه! دیشب خوابشو می دیدم. صبح که برای مامان تعریفش کردم برام تعبیر کرد که یه خبری ازش دریافت می کنم به زودی ِ زود! همه ش تو ذهنم میومد که امروز سه شنبه ست... و اون سه شنبه ها جلسه داره صبح. و وقت نمی کنه. و بعد هم دیگه حتمن یادش میره که امروز دومه! و بعد ساعت 12 شب می رسه و اون بهم زنگ نمی زنه و من فقط یه مسج می دم به جولی که "زنگ نزد! :-|" و بعد هم گوشیمو خاموش می کنم و تا بی نهایت هم عر می زنم! یعنی کلن همچین پتانسیل عظیمی تو سناریو نوشتن دارم من! خیلی طول نکشید اما... قبل از ساعت 9 باهام تماس گرفت! همون طوری که فکر می کردم تو راه جلسه بود. یه جورایی هم شاکی بود! می گفت یعنی می خوای همین طوری منتظر بمونی تا من بهت زنگ بزنم؟! نمی گی یه حالی از من بپرسی؟! تو دلت برای من تنگ نمی شه؟! بعد من تو اون لحظه نمی دونستم که بخندم یا گریه کنم؟! فقط خشک و رسمی گفتم که قرار بوده اون زنگ بزنه! بعد می گفت "یعنی تو اصلا برات مشکلی پیش نمیاد بهم زنگ بزنی با هم فکر کنیم سرش؟!" یاد اون روزی تو دانشگاه افتادم! اما جواب دادم که خوشم نمیاد فقط برای کمک گرفتن داشته باشمت! بعد هم ناراحت باهاش حرف زدم! بهش گفتم که اصلا بهش وابسته نبودم وگرنه نمی تونستم این همه مدت رو تحمل کنم. بهش گفتم داره همه چیزو خراب می کنه و وقتی همه چیز خراب شه دیگه هیچ وقت درست نمی شه. بهش گفتم که دارم بزرگترین آیتم تو رابطه مون که اعتماد بوده رو از دست می دم و این طوری دیگه نمی تونم روش حسابی باز کنم! اما اون همه ش می گفت که صبر کنم! چون هنوز سر در گمه و نیاز داره که مدتی تنها باشه! بعد هم بهم گفت که یه روز زودی میاد می برتم بیرون که من گفتم نمیام! بعد پرسید که مگه دلم براش تنگ نشده؟! با بی رحمی جواب دادم "نه!" آه... صداش یه طور آرومی شد! حتمن دلشو شکوندم! گفتم که فقط یه کاری هست که باید برام انجامش بده! باید یه جایی باهام باشه! (اینو بعدن توضیح می دم!) و همین که همراهم باشه کافیه! اولش یه طوری گفت که یعنی مترسک می خوای؟! بعدش اما گفت که همراهم میاد. حالا نمی دونم زودتر از اون تاریخ بهم برمی گرده یا نه... اما مطمئنم که توی اون روز می بینمش. حتی بازوشو می گیرم و حتمن قایمکی بوشم می کنم! خلاصه آخر صحبت تلفنی نه چندان دلچسبمون... باز قرار شد که من منتظر بمونم تا برگرده... یه روزی که معلوم نیست کی ه... بعد که اومدم نشستم سر جام تا کارهامو انجام بدم... دلم خیلی گرفت. من می خواستم جلوش قوی بودن خودمو نشون بدم ولی حس می کردم دلش شکست! بعدش بهش مسج زدم که "دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد!" بعد جوابمو داد و گفت که خوب شد بهش گفتم چون دیپرس شده بوده بعد از مکالمه مون... با اینکه می دونه عین چیزایی که ازم امروز شنیده نیست... اما اونم دلش برام تنگ شده... بعد هم کمی مسجی باهم حرف زدیم. این فازش بهتر بود. مسج های طولانی و با وقفه های زیاد. من که هر مسجشو هزار بار می خوندم! کلمه هاشو... طرز حرف زدنشو... خود خودش بود! پاریس ِمن! بعد دوباره توی دلم پر از کلی حس خوب شد. بهش گفتم که بازم منتظرش می مونم. و اونم گفت که میاد می برتم تو دشت و دمن یه روزی... به زودی...! و من به جادوی کلمه هایی که از حنجره ت خارج می شوند ایمان دارم عزیز ِ دل! امروز یه حس و حال عجیبی دارم. بی قرارم و دلتنگ. و عاصی و نا باور! من نمی تونم توجیهت کنم دیگه! انگار تا چند وقت پیش این توانایی رو داشتم اما حالا دیگه نه! نمی تونم حقو دیگه بهت بدم. من دلم تنگ شده لعنتی. می فهمی؟! خودم می فهمم دارم چه جای خطرناکی راه می رم! روی لبه ی تیغ! امروز داشتم حتی فکر می کردم که شاید ازت متنفر شده باشم! اینها هیچکدوم انصاف نیستن! این عادلانه نیست! من تمام قوانین بازی رو رعایت کردم! چرا باید این طوری از بازی پرت شم بیرون؟! شاید تا چند وقت دیگه از دستم بدی! نمی تونم تو این شرایط همچنان دوسِت داشته باشم! حس حماقت بهم دست می ده. از دوست داشتن آدم ها خسته شدم. حالم بد می شه دیگه کسی رو دوست داشته باشم. من که یه روزه عاشقت نشدم که! کلی روزها و شب ها و ماه ها روی خودم کار کردم تا بلد بشم دوسِت داشته باشم. تا بلد بشم از دیدنت دلم بلرزه. کلی طول کشید تا فهمیدم کدوم اخلاقاتو... کدوم حالت هاتو و کدوم ویژگی هاتو می شه دوست داشت و عاشقشون شد! حالا نمی فهمم این مسخره بازیا یعنی چی دیگه! هیچ سر در نمیارم. گوش کن! این یه تهدیده! نذار از تو هم نا امید بشم! نذار یخ بزنم. نذار چشمامو ببندم... و برم تو خودم. من از دنیای تاریک و سرد و تنهای اون پشت می ترسم مرد... اوه روز فوق العاده سختی بود. الان حس می کنم بیشتر از سهمیه یه سالم امروز حرص خوردم! امروز ارائه یکی از پروژه هامون بود. دیشبش کلی کار داشتم. فایلامون هنوز آماده نشده بود. بعد دیشب مشخص شد که تو ارائه پروژه منم باید باشم حتمن. برای من مشکل خاصی نبود. نخونده بودم اما یکی دو ساعت این میون می تونستم وقت بذارم آماده شم. گرچه بیشتر کار پروژه با خودم بود و قرار بود ارائه ش با دوستم باشه. دیشبش هول هولکی ابروهامو برداشته بودم. تو این چند وقته زیاد تو نخ هیچی نیستم. برام مهم نیست که زیر ابروهام در اومده. دستامم باید اپیلیدی می کردم. اما وقت نشده بود. فقط ابروهامو کمی تمیز کرده بودم و روی ناخن هام شکوفه های ریز کشیده بودم. بعدش امروز فلش پروژه م رو زدم به لپ تاپ ویروسی دوستم و بعله! فلش دیگه باز نشد! وای خدا! داشتم دیوونه می شدم. هنوز داکیومنت برگه ای پروژه پرینت گرفته نشده بود... خود پروژه نبود. و منم هیچی نخونده بودم! حوصله ندارم توضیح بدم چقدر حرص خوردم و چقدر بالا و پایین رفتم و حرف شنیدم! از دوستم بابت این پروژه! فقط اینکه ساعت 12:30 اینا بلخره تونستم فایل رو ریکاور کنم. اما با همه دنیا قهر بودم. نمی تونستم درک کنم آدم ها چقدر زیاد به فکر خودشونن. از دست همه انگاری ناراحت بودم. یکی از کلاس جبرانی ها رو هم نرفتم و تنهایی رفتم نشستم تو سلف و رو پروژه کار کردم تا آماده ی ارائه شم. بعد وسطاش مغزم از شدت فشار عصبی داشت می ترکید. هی دلم می خواست با پاریس تماس بگیرم و مثل همیشه تند تند براش حرف بزنم و اونم سلوشن بهم بده و بگه که آروم باشم. اما چه فایده! من هیچ کسو نداشتم تو اون لحظه. یه دختر تنها بودم که نشسته بود میون آدمها و تو گلوش بغض جمع شده بود و آدم ها با گوشه های زبرشون خراش داده بودنش... بعد یه وقتی هم به خودم اومدم دیدم دارم با خودم حرف می زنم و پاریسو میون کلمه هام خطاب می کنم! می تونم شرط ببندم آدم ها تو همچین وضعیتی حتمن حتمن باید خل شده باشن! منم وضعیت بهتری نداشتم! ارائه اما خوب بود. کسی باورش نمی شد بتونم از عهده ش بربیام. اما من می تونستم. فقط وقتی آدم ها باورم ندارن و خودشونو خیلی بالاتر می بینن کفرم در می آد. اگه چیزی لازم به اثبات کردن باشه دلیلی نمی بینم برای کسی چیزی رو توضیح بدم.. آدم های عاقل باید بتونن تو کارم تشخیصش بدن. اوه من آدم فوق العاده مغرور و لجبازی هستم. امروز داشتم می مردم از بس این دو تا بهم فشار آورده بودن! امروز به این نتیجه رسیدم که من اصلا به پاریس وابسته نبودم. این یه اشتباهه محضه! من می تونم زندگیمو ادامه بدم و از پس مشکلاتم بربیام. مثل همیشه. پاریس اما کسی بود که زیاد دوستش داشتم. بهش فوق العاده اعتماد داشتم و از بودن باهاش لذت می بردم. کنارش همه روزها آفتابی و گرم بودن... اما... من واقعا بهش خیلی وابسته نبودم. دلبسته ش اما... چرا! دو روز دیگه دوم خرداد هست. یعنی همون فرصتی که اولش بهش داده بودم. ولی احتمالا با تماس دومی که گرفتم و صحبت هایی که کردیم دوم خرداد کنسل شد و من به حالت تعلیق دراومدم و توپ باز افتاد توی زمین اون و یه فرصت unlimited براش فراهم شد. به نظرم خیلی گذشته... برگرد! من تنهام! فقط می خوام محکم بغلت کنم. دلم حتی برای بوی تنت هم تنگ شده! پی اس1: مرسی از همگی بابت های کامنت های زیاد و پر انرژی تون. خیلی لطف کردید. به کسایی که موندن سعی می کنم رمزو بدم و فردا هم احتمالا حذف می کنمش. به بعضی ها هم متاسفانه نتونستم رمز بدم چون نمی شناختمشون. به یکسری هم احتمالا فرستادم و به دستشون نرسیده! سعی می کنم امشب بهشون پسورد رو برسونم. گرچه عکس اولش عمومی بود و بعد خصوصیش کردم... چون اینجا دنیای عجیب و کثیفیه... ولی از کسایی که رمزو نمی تونم بهشون بدم هم معذرت می خوام! دیشب اولین شب بعد از مدت ها بود که مثل همیشه نگذشت. انگار سالها بود که پنج شنبه شب ها و جمعه ها یه طور دیگه ای می گذشت. طبق عادت همیشگیم گوشیم دستم بود اولش. همیشه آخرین اخبارو بهم مخابره می کردیم و برنامه ریزی می کردیم. بعدش دیگه با خودم گفتم من که قرار نیست تماسی داشته باشم. که قرار نیست شب طلایی ای داشته باشم. این بود که گوشی سایلنت شدم رو انداختم تو کوله م و بیخیالش شدم. از اون زیرگذر هم که رد شدم قلبم به درد اومد. اما بعدش سعی کردم به اشکی که تو چشمام جمع شده بود اجازه تردد ندم و قرنطینه ش کنم! دوستامون رسوندنمون مترو کرج و بقیه مسیرو اومدیم. مامان ساعت 9 بهم زنگ زده بود که بپرسه همه چی اوکیه و آیا شام خوردم و مشکلی نیست؟ که بهش گفتم دارم میام خونه! تعجب کرده بود. ولی فقط گفت که بیام.. شامو برام آماده نگه می داره. ساعت نزدیکی های 11 هم بود که گفتم بخوابم. دلیلی نداشت مثل همیشه بیشتر بیدار بمونم. صبح اما طبق معمول ساعت نزدیکی های 8 از خواب پریدم. همیشه همینجوری بود. من بیدار می شدم و می دیدم که کنارم اون هنوز خوابه. بعد موبایلمو می گرفتم دستم و کمی بازی می کردم تا چشمام دوباره خسته شه. بعد از نیم ساعت دوباره خوابم می برد و تا نزدیکی های 10 می خوابیدم که این بار دیگه خودش می خزید نزدیکم و بیدارم می کرد. که محکم بغلم می کرد تا استخونام درد بگیرن و می بوسیدم. بعد هم یه صبحونه مفصل ترتیب می داد. تو تمام این مدت من گاهی یه دوش کوچولو می گرفتم و موهامو بالای سرم می بستم و می شستم 4 نگاه می کردم و مابینش می رفتم آشپزخونه اذیتش می کردم و کمک می کردم که سفره رو بچینیم... این بار دیگه خبری از هیچ کدوم از اینها نبود. سعی کردم تا 11:30 بخوابم عوضش... خیلی ذهنم مشغوله. اینجا کامنت های نا امید کننده دریافت می کنم از اکثرتون. نه که خودم امیدوار باشم. گاهی فکر می کنم شاید حق با شماها باشه. با همه ی حقی که به پاریس می دم... اما من خوشبخت بودم. و به نظرم می رسه اون حق نداشت این خوشبختی رو ازم دریغ کنه. چه می شه گفت. خودش همیشه بهم می گفت که دور هر چیزی که اذیتم می کنه یه خط قرمز بکشم و رهاش کنم. حتمن با من دیگه اونقدرها خوشحال نبوده. یه کاری که جدیدن می کنم اینه که هر روز از خودم می پرسم حس اون روزم نسبت بهش چطوریه؟! دیروز حسم این بود که می خوامش! که برای من پرفکت ترین آدم بود حتی. که کنارش خوشحال و خوشبخت بودم. می خندیدیم و دنیا به هیچ جام نبود در کنارش. همیشه وقتی می خواستیم بریم خونه شون... کوله م رو مینداخت رو دوشش و خودش اول می رفت و منم به دنبالش. باید 5 طبقه رو می رفتیم بالا. همیشه تو پاگرد طبقه چهارم روش زوم می کردم و حس می کردم که چقدر خوبه دارمش. چند پله تند تر می رفتم بالا تا دستشو بگیرم و مطمئن شم که مال منه... گاهی وقت ها حس می کنم که مثل پارسال رفته مسافرت خارجه مثلا! مثل وقتی که گوشیش خاموش بود و من منتظر بودم تا بیاد. تا بهم زنگ بزنه. آره حسم اون شکلیه. این بارم فکر می کنم رفته سفر. سفری که اما معلوم نیست کی برگرده. این روزها شبیه بِلا هستم تو twilight 2. وقتی که ادوارد ومپایر ترکش کرده بود. اون ماه ها یه گوشه نشست و به بیرون پنجره اتاقش خیره شد. ماه ها و فصل ها پشت هم می گذشتند و اون از زندگی کردن فلج شده بود..... اما من فلج نشدم. فقط حس می کنم دارم رو لبه ی دنیا راه می رم! نمی دونم این تصویر از کجا توی ذهنم شکل گرفته. اصلا سر نمی آرم. اما حسم این طوریه. آدم این جور وقتها حس می کنه هیچ کس نیست دیگه که مراقبش باشه. آدم مثل لاک پشتی می شه که دیگه از لاکش بیرون نمی آد. دیگه فرقی نمی کنه که برای ست کردن لباس زیرهات خودتو به دردسر بندازی. که چه رنگی لاک بزنی. شال چه رنگی سرت کنی. که به ناخونهات تقویت کننده می زنی؟ وقتی پ ر ی و د می شی قرص آهن مصرف می کنی؟ دیگه هیچ کس نیست که بشینه برای وقت های با هم بودنتون کلی برنامه بریزه. کلی رانندگی کنه تا برسه اون ور شهر و برات ماست چکیده سنتی بخره که طعمش ترش باشه و بعد روش ادویه های مخصوص و پودر سیر/موسیر بزنه که حداقل شبی یه بار تو هفته به بدنت کلسیم برسه. می شی تنها. بعد همه چی یه رنگ آبی اشک آلودی می گیره. اگه کاری می کنی فقط و فقط برای خودته. نه برای هیچ کس دیگه ای... به حرفهاش فکر می کنم. به اینکه فکر می کنه من زیادی وابستش شدم. نمی دونم چرا خودم اما حسم این طوری نیست! من همیشه فکر می کردم تعادل داریم تو رابطه. به غیر از شرایط استثنایی که ممکن بود بیشتر بشه... اغلب هفته ای یه شب پیش هم بودیم. هرگز زیاد با هم تلفنی صحبت نمی کردیم. مسج هامون هرگز خیلی زیاد نمی شد چون معمولن سرمون شلوغ بود... جز جمعه ها عصر که گاهی این طوری با تکست با هم حرف می زدیم. بعد یه وقتها من حتی می ترسیدم که کم توجهی کرده باشم بهش. این قسمت ماجرا سوال برانگیزترین نکته ی زندگیمه این روزها. خو گرفتن بیشتر هم به خاطر گذشت بیشتر زمان بود. به خاطر شناختی که هر روز بیشتر می شد. چرا به نظرم اینها اجتناب ناپذیر می آن؟! منم هیچ وقتی نمی خواستم وابسته ش باشم خیلی. من فقط بهش توجه می کردم. توجه می کردم چون این وظیفه م بود و از این کار لذت می بردم. ما انگار نتونستم مرز باریک بین "وابسته بودن و نبودن" رو درست تشخیص بدم!


