ورونیک

در مسیر زندگی

این روزا تقریبا چیز خیلی آزار دهنده ای برام وجود نداره. گاهی به بعضی چیزها فکر می کنم و برای خودم هم جالبه که اون قدر دردآور نیستن. یهو قلبم از فکر کردن بهشون نمی ریزه. نفسم بند نمیاد و قلبم درد نمی گیره. فقط ناراحت می شم. اما نه ناراحتی خیلی عمیقی.

سیستم بدنم به هم ریخته. توی این ماه فقط پنج روز پ ر ی و د نبودم. الانم 12 روزه که دوباره پ ر ی و د م و همه ش دعا می کنم اگر تموم شد دوباره چند روزه دیگه شروع نشه. باید برم پیش دکترم. می ترسم...

دیشب نشستم و ناخن هام رو یه طرح گل منگولی زدم. خیلی خوب نشد بعلاوه اینکه رنگ زمینه ش رو باید چیز دیگه ای انتخاب می کردم. اما مهم نیست.

از فردا هر روز بعد از ظهر کلاس دارم. کمی استرس دارم و مطمئن نیستم که در نهایت موفق بشم. اما فعلا دارم ادامه می دم.

خیال دارم ورزش هم بکنم. احتمالن باید ورزش کردن رو بگذارم بعد از اتمام کلاس هام.

این روزا منطقی تر فکر می کنم. یه وقتایی که فکر دلتنگی برای پاریس میاد توی ذهنم... ور ِعاقل ذهنم اوضاع رو کنترل می کنه. میاد می شینه گوشه ذهنم و می گه پاریس دوست داشتنی مون هر چقدر هم عزیز بود... یه سری چیزهای دیگه هم همیشه وجود داشتن... مثلا نیو که همیشه حضور داشت و روز به روز داشت بزرگ و بزرگ تر می شد و به تو حتی فرصت نزدیک شدن رو هم نمی داد. دیگه اینکه فاصله تون خیلی زیاد بود. یادته وقتی می خواستی بری home... دو ساعت و نیم طول می کشید؟ برای اینکه صبح ساعت 8 سرکار باشی، مجبور بودی ساعت 5:30 از خواب بیدار شی؟ اینکه دیگه فقط تو home و مهمونی ها باهم بودین و اون مدت ها بود که نیومده بود دنبالت یه باری ببرتت بیرون واسه خودتون دو نفری بگردین و تو همیشه باید می رفتی پیش اون. و اینکه الان مدت ها بود محبتش کم شده بود. دیگه اونقدر ها بهت توجه نمی کرد. وقتی سفر می رفت تو دیگه فراموش می شدی. و از از دست دادن دوستهات هم نباید دلخور باشی. اگر دقت کنی رابطه ها مصنوعی بودن. همه تظاهر به خوب بودن می کردن. یه باری محض رضای خدا در این همه مدت... الی خواهرش سعی نکرد به تو نزدیک بشه. یه باری ازت نخواست که بهش بگی برنامه ت برای آینده ت چیه. یه بار نگفت متوجه هست که یه دختر به این سن چطور داره عمرشو برای برادرش با اون شرایط می گذاره. متوجه هست که من هم حق زندگی کردن دارم و خوشبختی فقط برای اون ها نیست. درسته نه من و نه پاریس هیچ کدوم دلمون نمی خواست کسی تو زندگی مون دخالتی کنه اما از روی انسانیت می شد اینها رو گفت. هیچ کدوم از این آدم ها تو این دو ماه یه زنگ نزدن بهت حالت رو بپرسن. پس نباید زیاد هم غصه خورد. درسته دور و برت یهو این طوری خالی شد... اما آدم هایی که فقط نقاب دوست بودن زدن با "غیر دوست ها" چه فرقی دارن؟!

دیشب خواب ع رو می دیدم. تو عید فقط مسجی که به عنوان خداحافظی قبل از حذف کردنشون تو فیس بوک براش گذاشته بودم رو جواب داده بود. ع رو دوست داشتم. یه سال از برادر خودم بزرگتر بود. پسر موفقی بود. دوست داشت با نیلا دوست شه اما نمی تونست ولی من ساپورتش می کردم. یه وقتا با هم حرف می زدیم. من خیلی به هیچ کدومشون نزدیک نمی شدم و اون ها هم همین طور اما این پسرو دوست داشتم. مثل برادرم. دیشب خوابشو می دیدم. خواب می دیدم داریم می ریم سفر. من یه طوری هستم که خیلی هشیار نیستم. بهش می گم یه وقت به پاریس نگی این همه دلتنگشم! بعد یه طوری همراهم بود که خوب بود. یه همراهی برادرانه انگار. دلم امروز خیلی براش تنگ شده.تصور همراهی دیشبش تو خوابم آرومم می کنه.

مثل احمق ها تازگی ها فقط از خواب هام انرژی می گیرم!

پی اس1: در حال کتاب خوندن...

تاريخ سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

دیشب خواب می دیدم یه نفری که تو خواب خیلی خوب می شناختمش (اما الان نمی شناسمش) رو بغل کردم و گریه می کنم. بعد اشکام دونه دونه می ریختن روی پوست کتفش. بعد اون اولش فکر نمی کرد که من گریه کنم اما بعد که داغی اشکهام رو روی پوستش حس کرد، متوجه شد و محکم تر بغلم کرد.

بعد حالا انگار با این خوابه ا ر ض ا شدم اصلن. هی بهش فکر می کنم و احساس خوبی بهم دست می ده. احساس می کنم انقدر نیاز داشتم کسی بغلم کنه که حتی خواب دیدنش هم برام کافی بوده.

امروز یه انرژی خوبی دارم. نمی خوام دیگه افسوس چیزی رو بخورم و این دو روزه موفق شدم این کارو نکنم. دارم ایمانم رو می سازم. ایمان به روزهای خوب... به آدم های خوب و به زندگی بهتر...

پی اس1: اتفاقی افتاد که می دونم خدا داره امتحانم می کنه. خوشحالم. این یعنی از من ناامید نشده. نهایت تلاشم رو می کنم که این بار سربلند از این آزمایش بیرون بیام. من ناامیدش نمی کنم همون طور که اون تو ناامیدی هام دستمو می گیره و نجاتم می ده.

تاريخ یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

پنج شنبه با نیلا رفتیم جشن تولد یکی از دوستامون. هم اون تنها بود و هم من. چند بار قبل هم تنهایی مهمونی رفته بودم اما اون یکی ها خیلی شبیه دور همی بودن و همه حواسشون بهم بود که تو خودم نرم و تنها نمونم. اما تو مهمونی ای که 30 نفر هستن و اغلب جفت جفتن و آدم بیشتر از 23-24 نفرشون رو اصلا نمی شناسه... باید سعی کنی برای خودت یه گوشه بپلکی و اینکه به آدم های خوشبخت خیره نشی! این اولین تجربه من تو همچین وضعیتی بود. شانس آورده بودم که نیلا هم بود و البته بیشتر هم شانس آوردم که ند و آرما هم اگرچه خیلی دیر... اما بلخره رسیدن و چهار نفری با هم... سعی کردیم هوای همو داشته باشیم! من و نیلا انقد که با هم بودیم و با هم می رقصیدیم فکر کنم شبیه لز ها به نظر می رسیدیم! 

یه جایی که ند رسید و داشت لباساش رو عوض می کرد من خیلی احساساتی شدم. یاد وقتایی افتادم که با پاریس می رفتیم خونه شون یا اونها رو دعوت می کردیم. بعد یهو بغلش کردم... بغلش کردم محکم و گریه م گرفت. انگار ند به روزهایی تعلق داشت که شبیه الان نبودن.... من اینطور تنها نبودم و پاریسو داشتم. نمی دونم اثر ن و ش ی د ن ی بود یا چی... اما حس می کردم ند همیشه به اون روزها تعلق داره و اصلا چطور می شه من تنها در کنار اون باشم؟!

ند خیلی حرف زد باهام. بیشتر بهم امید می داد. اینکه حتی خیلی خیلی خوشحاله! چون ممکن بوده رابطه ی ما بیشتر پیش می رفت و در اون صورت من ضرر می کردم. چه همه خدا دوستم داشته که این رابطه زودتر تموم شده. خودشو برام مثال می زد که بعد از 10 سال جدا شده و دیگه برای همیشه تو این مملکت اسم مطلقه روشه و حالا آرما هرچقدر هم که پسر خوبی باشه و اون هرچقدر هم خوشبخت باشه اما دلش پیش بچه شه که نمی تونه ببینش و شوهر سابقش بزرگش می کنه... 

دیشب نیلا یه چیز دیگه ای از مکلالمه تلفنی اون شبش با پاریس گفت که دوست ندارم تکرارش کنم اما خیلی ناراحت شدم. آدم هایی که به جای من وارد زندگیش می شن رو تصور کردم... آدم هایی که به جای من دستشو می گیرن و یا به جای من کنارش راه می رن... رو تصور کردم و حالم بد شد.

صبحی اما طور دیگه ای فکر کردم. پاریس تغییر کرده. دیگه اون مرد دوست داشتنی من نیست. دیگه من نمی شناسمش. بنابراین اون هم مثل همه ی مردهای اون بیرون که هیچ شناختی روشون ندارم... چه فرقی می کنه با کی باشن و چی کار می کنن؟! فرض می کنم اون مردی که منو دوست داشت و اون همه دوست داشتنی بود یه روزی ناپدید شد و دیگه هم پیدا نمی شه... اونی که جدیدن ازش چیزهایی می شنوم... کسیه که مال من نیست و فقط تو کالبد پاریس منه.

الان می دونم چرا اینقدر ناراحت بودم. باورم نمی شد اینی که داره اینطوری رفتار می کنه پاریس من باشه. می خواستم هرکاری کنم که این طوری نباشه. می خواستم نجاتش بدم! 

اما دیگه نمی تونم نجاتش بدم. پاریس من برای همیشه رفته... 

الان آروم ترم دیگه...

تاريخ جمعه ٢٢ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

زندگی معمولی میگذره. چند وقت پیش تونستم یه لباس برای خودم بخرم که مارک خاصیه. البته یه طورایی تقریبا لباس شب بود اما من به عنوان مانتو ازش استفاده می کنم! تقریبا یه پیرهنه که بلنده و تو قد من تا زیر زانو می شه. یه جنس پشمیه خیلی ظریف داره بدون هیچ دکمه و یا چیز خاصی. یه پارچه ی محض. اما زیباست. قدیمیه و من به همین خاطر تونستم خریداریش کنم اما نمی تونم نادیده بگیرم که یه چیز ساده چقدر می تونه خوش دوخت باشه. شاید آدم انتظار نداره مانتو اون طوری تو تن آدم بایسته که یه لباس شب هست. منظورم اینه که فیت تن آدم باشه و این همون چیزیه که می تونه اونو از یه مانتو متمایز کنه. 

و این لباس برای من متمایزه. به نظرم میاد قدم رو بلندتر هم نشون می ده. کاملن رو تنم می شینه و من احساس می کنم کسی در اون ور دنیا، این لباس رو منطبق بر تن من و برای من دوخته. 

وقتی می پوشمش... نگاه های آدم ها رو به خودم جذب می کنم. یعنی اینو خیلی هشیارانه فهمیدم. ماشین های شاسی بلند توی خیابون برام بوق می زنند به طوری که تعدادشون برام عجیبه! 

من اغلب ساده لباس می پوشم. یعنی بودجه ی زیادی ندارم که برای خرید لباس صرف کنم. اگرچه عاشق لباسم اما تقریبا مطمئنم که برای 3 فصل اخیر هیچ لباس بیرون جدیدی خریداری نکردم. یعنی اول هر فصل... لباس های اون فصل رو جلوم می چینم و بهشون نگاه می کنم و به خودم فکر می کنم که بهم فشار خواهد آمد اما با همین ها این فصل رو هم می گذرونم. منظورم اینه که من آدم متمایزی نیستم تو خیابون. یه دختر ساده... با لباس های ساده و با قیافه معمولی. 

اما برام جالبه که اون لباس چطور می تونه نظر آدم ها رو جلب کنه. من آدم رابطه برقرار کردن با مردهای ماشین های شاسی بلندی که توی خیابون برای بوق می زنن نیستم اما یه تحقیق میدانی برای خودم شروع کردم که ببینم از چه مردی با چه شرایطی خوشم میاد. و تا الان از هیچ مردی خوشم نیومده. یعنی با خیلی ها معاشرت می کنم اما... اما همگیشون معمولین. بین من با هیچ کدومشون هیچ واکنش شیمیایی ای وجود نداره. پسرها هم مثل دخترها... آدمایی هستن که باهاشون می خندم... لحظاتمو می گذرونم... اما نسبت به هیچ کدوم کشش خاصی ندارم. هیچی. 

البته این به این معنا نیست که می خوام رابطه ی جدیدی رو شروع کنم. نه! دو ماه پیش با خودم تصمیم گرفتم که تا شش ماه تنها باشم تا بتونم خودم خودمو ترمیم کنم. اما این هم به این معنا نیست که من به مردی نیاز ندارم. کمبود یه مرد هم از نظر ج س م ی و هم روحی خیلی پررنگ تو زندگیم به چشم می خوره. دوست دارم حتی یک نفر به اسم کوچیک صدام کنه. یه نفر ب غ ل م کنه. برای کسی مهم باشه که کی به خونه رسیدم و آیا راحت اومدم؟ کسی که بخواد پنج شنبه هاشو باهم بگذرونیم. کسی که وقتی بهش می گم می خوام برم مهمونی... برنامه های خودشو کنسل کنه و برای اینکه تنها جایی نفرستم همراهیم کنه. کسی که بتونم از برنامه هام براش صحبت کنم. کسی که ب ب و س ت م. کسی که بتونم بوش کنم. دستشو بگیرم و باهاش شوخی کنم بدون اینکه نگران این باشم که حق شوخی کردن با هر آدمی رو ندارم. 

می دونم که تا چند ماه آینده قصد شروع رابطه ای رو ندارم. و این طور هم نیست که تو این مدت پیشنهادی نداشته باشم. چند نفری بودن که پیشنهاد دادن که من تمایلی نداشتم... اما سوالی که اغلب ذهنمو به خودش مشغول می کنه اینه که اگر 6 ماه تموم شد و همچنان من نتونستم با کسی ارتباطی برقرار کنم چی؟ اگر 6 ماه تبدیل به 8 ماه و بعد 10 ماه و یا 12 ماه... شد و من همچنان نسبت به همه آدم ها معمولی بودم چی؟! 

خوب می دونم دیگه دختر 23 ساله سالهای پیش نیستم. خوب می دونم الان خیلی دیره برای خیلی "شروع کردن ها"... خوب می دونم تو 27 سالگیم بحرانی داشتم که مجبور شدم 12 نفر از دوستهام رو از لیست دوستانم در فیس بوک حذف کنم و حداقل 20 نفر از آدم هایی که تو 3 سال و نیم اخیر باهاشون معاشرت کرده بودم رو از زندگیم بیرون بندازم... و حالا از خودم می پرسم که آیا الان زمانیه که  من دارم تو دالان تنهایی قدم می گذارم؟!

تو فیلم ص ک ص اند د سیتی که دایره المعارف من برای شناخت آدم ها و رابطه هاست... زمانی هست که شخصیت اصلی فیلم در سن 37 سالگی وارد مرحله ای می شه که احساس می کنه که دیگه جوون نیست و کمن آدم هایی که می تونه باهاشون ارتباط برقرار کنه. و من به صورت غریبی حس می کنم... 37 سالگی اون زن داره تو 27 سالگی من رخ می ده... و این برای منی که شخصیتم درمقابل یک نفر دیگه تکمیل می شه... بسیار بسیار وحشت آوره... 

تاريخ چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

یه جوری شدم که اصلا به حرفای آدما گوش نمی دم! 

مثلا امروز یکی از دوستام قرار بود از اسپانیا برگرده... یادمه که از دوست مشترکمون پرسیدم که "ال رسیده؟" ولی یادم نمیاد که دوستم چی جواب داده. 

یادمه که خیلی چیزا رو پرسیدم... از خیلی ها... اما جواب همه شون رو نشنیدم انگار. 

روزا با کار کردن می گذره. به علاوه اینکه اسممو کلاس هم نوشتم. 

خبر دیگه ای هم نیست. اولین روزای بهاری هم همین طوری می گذرن...

تاريخ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

حالم خوب نبود زنگ زده بودم با دوستم نیلا صحبت می کردم. بهم گفت که برم پیشش. داشتیم صحبت می کردیم یه دفعه گفت که چند شب پیش پاریس باهاش تماس گرفته بوده و گفته بوده که حالا که شمالن اون هم بهشون ملحق بشه!

از اون روز که این جمله رو شنیدم، هر بار که تو ذهنم مرورش می کنم، دلم بیشتر و بیشتر می خواد که بمیرم!

دوستی داشتیم که همیشه می خواست با نیلا ارتباط برقرار کنه و می دونم که اون هم تو اون سفر بود و پاریس برای خودش به نیلا زنگ نزده بوده. اما اینها هیچ کدوم دلیل قانع کننده ای برای این رفتار زشت نیست.

چطور به این نتیجه رسیدن که منو اینطور پس بزنن و با دوستام به گردش و سفر و مهمونی برن؟!

پاریس و ع جفتشون مردن. اما باورم نمی شه که خواهرشم تو اون جمع بوده.

عصبانیم بیشتر از هروقت دیگه ای. دلگیرم بیشتر از هروقت دیگه ای.

امروز پاریس رو تو اتوبان دیدم. داشتم از سرکار می اومدم و دوستام رسونده بودنم به یه ایستگاه که اتوبوس سوار شم. من امتداد ایستگاه رو تا ته رفته بودم، چون احساس می کردم قسمت آخرش به خاطر نور خورشید گرم تر باشه. طوری ایستاده بودم که دقیقا فیس تو فیس ماشین هایی بودم که از سمت بالا می اومدن. و یه لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد. سوار ماشینش بود. عینک آفتابی ای که سالگرد دوستی مون براش هدیه گرفته بودم رو به چشم داشت. و نمی تونستم ببینم که چی به تن داره چون سایه افتاده بود. ولی مطمئنم که خودش بود. دلم لرزید...

نمی دونم اون موقع روز اون جا چیکار می کرد. چند لحظه به این موضوع فکر کردم. سایه ی آدم های جدید اومدن توی ذهنم و بعد تصمیم گرفتم که فعلا بهشون فکر نکنم.

اون شب که خونه نیلا بودم... اصلا نتونستم بخوابم. تا صبح داشتم اون کارشو تو ذهنم مرور می کردم. یه حسی بهم می گفت باید خوشحال باشم که بعد از سه سال و نیم... گرچه خیلی خیلی دیره... اما با اینکاراش خودشو بهم شناسوند... باید خوشحال باشم که هنوز می تونم شروع کنم... می تونم زندگی جدیدی بسازم...

اما من خوشحال نبودم. بیشتر ناراحت بودم. راستش "ناراحتی" هم کلمه مناسبی نیست. من غمزده م. غمی تو سینه م هست که با رنج عظیمی همراهه. دارم زجر می کشم... هر لحظه... بیشتر و بیشتر...

از خودم دلیلشو می پرسم... من ناامید شدم. باورام نسبت به آدمها شکسته. خسته نه... اما نا امیدم. و خوب می دونم فقط ناامیدی هست که می تونه منو از پا دربیاره. ناامیدی ای که افتاده به جونم و داره ذره ذره نابودم می کنه... 

تاريخ شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

رفتم یه عکس از سفرشون تو فیس بوک دیدم و حالم بد شد. گوله گوله اشکام اومد پایین. مثل دختر کوچولوها. 

بعد با خودم فکر کردم چرا باید اون آدمها رو هنوز تو فرندهام نگه دارم. اونها دیگه دوست من نیستن! همگی رو دونه به دونه آن فرند کردم. 

هنوز چیزی رو پیدا نکردم که خوشحالم کنه. خوشحالی باید از وجود خودم باشه که نیست. من تو خالی ام هنوز. مثل یه مجسمه تو خالی که خیلی راحت با یه ضربه خورد می شم و می ریزم زمین. 

دلم براش خیلی تنگ شده و از اینکه برای اون فرقی نمی کنه، حالم بدتر می شه. 

دلم می خوادش. خیلی زیاد. خیلی زیاد. 

تاريخ پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

این روزا خیلی دلم براش تنگ شده. 

دیشب توی مهمونی همه ش جلو ی چشمم بود. 

همیشه وقتی مهمونی می گرفتیم، تمام مدت کنارم بود توی آشپزخونه و کمک می کرد. اصلا یه وقتا این من بودم که بهش کمک می کردم. 

شب وقتی پسرا داشتن بازی می کردن و من یه گوشه کسل نشسته بودم... به وقتایی فکر می کردم که موقع بازی می رفتم وردستش می شستم و باهم بازی می کردیم. 

و اینا فقط چند تا تصویر از هزاران تصویری هستن که دیشب از با هم بودنمون تو ذهنم بود. 

و لحظه ای نبود که آرزوم این نباشه که ای کاش کنارم بود. 

 

به زودی می رم سرکار و ذهنم بیشتر درگیر می شه. می خوام ورزش کنم و یه کلاس برم و بیشتر به خودم فکر کنم. 

دلم نگرفته و دیگه هم دلم به حال خودم نمی سوزه. می دونم یه روزی، احساس این روزام هم تموم می شن. 

تاريخ سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

بلخره تکون خوردم. دو تا مهمونی رفتم و یه مسافرته یه روزه هم داشتم.

باید از دوستانم تشکر کنم که هر کدوم به نحوی تنهام نگذاشتن و هرکاری که تونستن انجام دادن برام. به نظرم اینها رو هیچ جوره نمی شه جبران کرد.

اون روزها که می شد و امکانش رو داشتم... دوست داشتم هروقت مهمونی ای داریم، دوستام هم باشن و خوش بگذرونن. حالا که تنهام... نه همه ی اون آدما... ولی بازم دوستانی دارم که فراموشم نکردن و این به نظرم همون انرژی ای هست که به گیتی می دیم و شاید هرگز هم از بین نره!

امسال انرژیم رو می خوام بگذارم رو هدف هام. داشتن یه رابطه، هدف نیست و من اینو الان درک کردم!

جایی که الان برای پاریس مونده، جاییه که منم تو ساختش نقش داشتم! درسته که پول پیش اون خونه رو اون داده بود، اما نصف کرایه خونه و چند تیکه کوچیک و بزرگ از وسایلای اون خونه با من بود. اما آخرش... من هیچ حقی نداشتم. گرچه بهم گفت که برم هرچی که می خوام بردارم... گرچه پیشنهاد داد که اونجا بمونه برای من تا تایمش تموم بشه... اما خودم می دونم اینا تعارفات مسخره بود!

و البته می دونم که تو موقعیتی نبودم که چیزی رو قبول می کردم... اما می دونم اگر من واسه هر رابطه م این طور انرژی و سرمایه بگذارم و آخر سر بدون اینکه رسما حقی داشته باشم، اینطوری یه شبه همه چیزم رو از دست بدم یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم!

می خوام چیزهایی رو خودم به دست بیارم که برای خودم باشن. چیزهایی که با رفتن و اومدن آدمها... باز هم برای خودم باقی بمونن.

درسته من احساساتی ام و به "دوست داشتن" در زندگی ایمان دارم. درسته همیشه می گفتم: اوکی!  من چیزی ندارم برای خودم اما به جاش یه رابطه دارم که تنها خودم می دونم چقدر ارزشمنده و کار هرکسی نیست... اینها همه درست.

اما الان می دونم تا ابد نمی شه اینطور ادامه داد.  

بعله شاید 27 سالگی دیر باشه واسه تصمیم گرفتن! اینها همه درسته. اما خب! مهم اینه که بلخره اینها رو فهمیدم!

الان برای زندگیم هدف ساختم که برای رسیدن بهشون همه تلاشمو می کنم و نمی خوام هم که به این زودیا پا پس بکشم...

تاريخ جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

he stopped loving me

I'll start it

تاريخ سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳سـاعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده ورونیک نظرات () |

miss-A